Journal
Notes on building, drawing, and the long middle of a project — written in Persian and in English. Tap a post to read it, with photos.
یک کپسول زمان
سالها قبل، یک دفترچهٔ دیگر بود — در بلاگفا، زیر یک اسم مستعار: «سزار چرکولک اول». حدود ۶۰ نوشته، از خرداد ۱۳۸۸ تا مهر ۱۳۹۱، هنوز جایی محفوظ ماندهاند. اینجا فقط دو تکه از آن دفترچهاند — دقیقاً همانطور که آن موقع نوشته شدند، بدون حتی یک کلمه ویرایش.
شهریور
۱۳۹۱
بچگیهای سزارونه
یادمه اون موقعها که دبستان میرفتم… با یه عالمه آدم شرور دوست شدم که اسم هر سهتاشون فرزانه بود…
خواندن متن کامل ↓
یادمه اون موقع ها که دبستان می رفتم ....
با یه عده آدم شرور دوست شدم که اسم هر سه تاشون فرزانه بود ...
حالا شما فکر کن ۴ تا بلا آسمونی، ۴ تا زلزله ۸ ریشتری، هم نام، هم سن همدیگرو پیدا کرده بودیم .... آتیش می سوزوندیم، در حد لالیگا .....
بعد یه جایی به مشکل برخوردیم .... اونجاها که باید یکیمونو صدا می زدیم .... نمی تونستیم به هم دیگه حالی کنیم با کدوم فرزانه داریم حرف می زنیم ... یا با کدوم کار داریم ...
اینجا بود که سزار به داد این قوم به مشکل خورده رسید ... واسه هر کدوم یکی یه دونه نام بس نکو و در حد لیاقت بر آن ها گماردیم ...
اول واسه خودم اسم گذاشتم .... من چون همیشه تو بازی دونده سرعتی بودم، گاهی چنان با کله زمین می اوومدم که صورتم به فنا می رفت .... و همیشه مزه خاک با تمام وجود مزه می کردم ... اسمم گذاشتم فرزانه خاک خور.
فرزانه پیاز خور (این بشر با همه غذاهاش پیاز می خورد ... یه وقتایی هم پیاز خالی می خورد ... هنوز در این اندیشه ام که چطوری می خورد؟!!!!)
فرزانه حسرت خور (این نوع از خلقت خدا ... همیشه حسرت چیزای مزخرف می خورد)
فرزانه شکست خور (این دوست ما خیلی رویایی بود ... جالب اینکه تو رویاهاش همیشه شکست می خورد). مثلا می گفت امروز من خوب خوب درسم می خونم، بعدش فردا که امتحان داریم خوشحال می رم سر جلسه امتحان .... امتحانم به خوبی و خوشی می دم و بعد که خانوم میاد کلاس از خوشحالی ذوق مرگ می شم، بعد نمره م اعلام می کنه ... ای وای می گه شدی ۷۵/۹، یعنی داغ ۲۵/. رو دلش می زاشت ..... اعجوبه ای بود بچه مون.
خلاصه اینکه این اسما رو داشتیم تا آخر دوره راهنمایی.
یه روز که زنگ زده بودم خونه فرزانه حسرت خور، باباش گوشی برداشت گفت فرزانه س، با تو کار داره. فرزانه حسرت خور گفت کدومشونه؟ فرزانه پیاز خور؟ گفت کدومایی عمو؟ پیاز خور؟ گفتم نه عمو، خاک خور. فرزانه خاک خور! واااا .... عمو این اسما چیه رو همدیگه گذاشتین؟
دیروز شنیدم فرزانه حسرت خور مامان شده .... یاد اون روزا افتادم .... دلم واسه بچگیام تنگ شد ...
کاش هیچ وقت بچگی ها تموم نمی شد ....
مرداد
۱۳۸۸
هر بار که میروی، رسیدهای
پشتش سنگین بود و جادههای دنیا طولانی. میدانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت…
خواندن متن کامل ↓
...پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني. ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته ميخزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود. سنگپشت تقديرش را دوست نميداشت و آن را چون اجباري بر دوش ميكشيد.
پرندهاي در آسمان پر زد، سبك؛ و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين نميكردي. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه.
و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نا اميدي...
خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُرهاي كوچك بود و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نميرسد! چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است.
حتي اگر اندكي. و هر بار كه ميروي، رسيدهاي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت... ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور. سنگپشت به راه افتاد و رفت، حتي اگر اندكي؛ و پارهاي از «او» را با عشق بر دوش ميكشيد...
چرکولک نوشت: اگر ارادهی برد را داشته باشی، به نیمی از کامیابی نائل گشتهای. حال اگر چنین ارادهای را نداشته باشی، نیمی از سرخوردگی را کسب کردهای. (دیوید آمبروز)
باقی دفترچه — ۵۸ نوشتهٔ دیگر، از همان سالها — جایی امن نگهداری میشود تا روزی خانهٔ کامل خودش را اینجا پیدا کند.